• منتشر شده در شنبه, 24 فروردين 1398 09:29
یادداشت «خبرشمال» به احترام سربازان گمنام امام زمان (عج)

گمنامی غرورآفرین و عطر شهیدان مدافع حرم

 
 
 
 

هومن حکیمی/

1
در کسری از ثانیه، پارچه‌ی سفید از روی صورت و گردن «مسعود» کنار می‌رود. لب‌هایش کبود، چشم‌هایش بسته و گردنش هم... . بین ازدحام جمعیت در خانه‌‌ی قدیمی و دنج خاله‌ام در بهشهر در لحظه‌ی وداع با پیکر پسرخاله‌ی‌ شهیدم، لول می‌خورم و این، اولین مواجه‌ی‌ مستقیم من با واژه‌ی‌ شهید و شهادت در ۸سالگی است. از آن اتفاق تنها همین تصویر به یادم مانده و البته چهره‌‌ی خاله‌‌ی مهربان و مرحومم که گوشه‌ی‌ اتاق نشسته بود و شانه‌‌هایش تکان تکان می‌خورد و بی‌صدای بی‌صدا اشک می‌ریخت. 
گریه نمی‌کرد، اشک می‌ریخت. چندوقت بعد «فرامرز»؛ پسر دیگرش هم به شهادت رسید. آن موقع کمی بزرگ‌تر شده بودم...
۲
شهید شدن و شهادت از آن واژه‌هایی هستند که ربطی به هیچ چیز دیگری ندارند. ربطی به ارجاعات قبلی و بعدی ندارند. نیازی به شناساندن شان به دیگران با مثال‌های عجیب و غریب ندارند. بکرند و خالص و ناب. این را از یک بچه بسیجی یا یک تکنوکرات فکّل‌کراواتی بپرسی، هردویشان یک جواب و تصویر واضح و مشخص دارند. شبیه قصه‌های مادربزرگ‌ها هستند که هر مادربزرگی تقریبا شبیه دیگری تعریفش می‌کند؛ با تفاوت‌هایی خیلی جزیی. یعنی یکی در کربلا شهید می‌شود و یکی در دهلران یا تنگه‌ی ابوقریب یا خرمشهر و یکی هم در بمباران تهران یا حلب سوریه و در جدال با خفاش‌های داعش. زمان و مکانش توفیری در مفهومش ندارد. شهادت، یک‌هویی هم نیست. یک‌جور ذات مهربان و خالص می‌خواهد که مثل نخ تسبیح، از جنین مادری تا بلوغ را به یک‌جایی وصل می‌کند؛ در لامکان و لازمان.

۳
خانه‌‌ی خاله‌ام در بهشهر مکانی برای دورهمی‌های فامیلی بود. البته آن موقعی که من به خاطر دارم، مسعود و فرامرز نبودند و خاله‌ام که فرزند دیگرش و دامادش هم جانباز جنگ تحمیلی بودند و هستند، بااینکه خانه‌اش معمولا شلوغ بود ولی انگار همیشه منتظر هم بود. آن وقت بود که معنی انتظار را هم بهتر و واقعی‌تر فهمیدم. خاله‌ی‌ من مثل دیگر مادرانی که فرزندانشان شهید شدند، از هیچ‌کس چیزی نخواست. الان اما با رفتن او و شوهرخاله‌ام، آن خانه‌ی‌ انتظار، دیگر نیست. اصلا انتظارشان به پایان رسیده است. گاهی کسی که منتظرش هستی می‌آید و گاهی تو می‌روی پیشش.

۴
بعضی‌ها هم البته هستند که شهید نمی‌شوند اما تاثیر رفتارشان کم از شهادت ندارد. آنهایی که بدون منت و پشت صحنه، یک‌جاهایی، کارهایی می‌کنند کارستان که تو در عجب می‌مانی. آرامند و بدون هیاهو اما وقتی پای عمل به میان می‌آید چنان عمیق و اثرگذار ظاهر می‌شوند که طوفان نوح (ع)، که ذوالفقار علی (ع)، که تنهایی رشید حسین (ع) را به یادت می‌آورند. اینها گمنامند و خودشان هم دلشان می‌خواهد که گمنام بمانند چون از ظاهر به آخرِ معنی رسیده‌اند.
5
من خوشبختانه اولین کسی بودم که پس از واقعه‌ی خان‌طومان، اولین مصاحبه‌ی منتشر شده در رسانه‌های مازندران را انجام دادم و منتشر کردم. گفت‌وگویی با آقای «بخشی»؛ معاون هماهنگ‌کننده‌ی سپاه کربلا. آنجا، دفعه‌ی‌ دومی بود که رفتم به دل ماجرای شهادت. وقتی جواد بخشی وسط مصاحبه گریه کرد و من بغض. وقتی بیشتر فهمیدم که حادثه خبر نمی‌کند و جنگ همیشه جنگ است و فداکاری و شهید، همیشه همان معنا و تاثیر زیبا و جسورانه‌ خودشان را دارند.

6
نزدیک نوروز هرسال، جای خالی بعضی‌ها بدجوری به چشم می‌آید و نوروز، این‌طوری است که برایم همیشه در آنِ واحد، هم معنی خوشحالی می‌دهد و هم معنی غم. هم سبز است و هم خاکستری ولی رنگ آخرش برایم سفید است. به سفیدی برف، به سپیدی کفن. و دلم می‌خواهد وسط همهمه‌ و شلوغی پایان سال، بین نونوار شدن‌ها و آمادگی برای استقبال از سال جدید، یادم نرود که بخشی از اینکه الان هستم و فیلم می‌بینم و می‌نویسم و عاشق می‌شوم و...، مربوط به فداکاری آنهایی است که می‌توانستند باشند اما برای بهتر بودن ما، رفتند و از جانشان گذشتند و آنهایی که بدون منت دارند تلاش می‌کنند که آرامش این مرز و بوم، باقی و پایدار بماند. فرقی هم نمی‌کند در محراب مسجد یا صحرای کربلا یا در خوزستان و کردستان یا در همین ساری و قائم‌شهر و... شهرهای دیگر مازندران یا در خان‌طومان. سرباز گمنام یا انسان شهیدی را تصور کنید که مدافع حرم است و این حرم می‌تواند آب‌ و خاک و ناموس و شرف و اعتقاد ما باشد. ربطی به زمان و مکان خاصی هم ندارد چون حرم، همیشه حرم و دفاع، همیشه دفاع و شهید، همیشه شهید و گمنامی آگاهانه و انتخاب‌شده، همیشه گمنامی آزادانه و غرورآفرین است.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی