• منتشر شده در یکشنبه, 17 شهریور 1398 09:31
مینی‌مال یک‌شنبگی‌های «خبرشمال»؛

چه دردناک است روز واقعه‌ات

 
 
 
 
هومن حکیمی/

اشاره: شور می‌شود، شور شور؛ شورتر، شورتر... . کمی مکث می‌کند. سراب ندارد چشم‌‎هایش ولی هر ماسه‌ای که دریا نیست. شنزار، ختم کلام است و ماهی را هروقت از آب بگیری می‌میرد؛ خیلی قطعی و خیلی صادقانه.

1
«رکسانا» قرار نبود مسلمان شود اما شد. یک روز شال و کلاه کرد و آمد به «آبادان». اسم واقعی‌اش نمی‌دانم «پترونیکا» یا «ورونیکا» یا... از اینها بود. با موهایی بلند و بلوند که از چند فرسخی داد می‌زد شوروی‌طور است. بلوک شرق از ته چشمانش می‌زد بیرون بسکه این روس‌ها فرق دارند...
2
«روز واقعه» فیلم خوبی‌ست چون فیلمنامه خوبی دارد ولی قرار نیست همه خاطرات تصویری ما از محرم به آن ختم شود. دیروز به یکی از همکارانم که از نظر سن و سال قد دختر نداشته‌ام است و از من در مورد مسأله‌ای راه‌نمایی خواسته بود گفتم که آدم باید برای زندگی‌اش یک قصه مشخص بسازد و بنویسد. از نقطه «آ» فرضی به «ب» برود و از آنجا به آخرش؛ نقطه «س» پایانی. این وسط برای جذاب‌تر شدن قصه اصلی زندگی، نیاز به چند خرده روایت است اما آدم موفق باید حواسش باشد که خیلی درگیر این خرده‌روایت‌ها و مسیرهای جانبی نشود.
حسین(ع) اگر قرار بود برای ما فقط همین ماجرا و قصه‌ای که می‌دانیم باشد هم، شک نکن که چیزهای بیشتری از «روز واقعه» لازم دارد تا آن را بفهمیم..

3
«رکسانا» در آبادان قبل از انقلاب خیلی به سینما می‌رفت. همانجا هم با «خالد» آشنا شد که سمبوسه هم می‌فروخت و عینک «ری‌بن» می‌زد با دمپایی‌های به اندازه نهنگ. خالد سواد درست و حسابی نداشت اما سینما را حفظ بود و عاشق کربلا. از نظر رکسانا این خیلی عجیب اما جذاب بود. خالد «کازابلانکا» می‌دید و دیالوگ‌های «همفری بوگارت» را از بر رج می‌زد اما محرم که می‌شد، سمبوسه و ری‌بن و دمپایی می‌رفت کنار و سیاه می‌شد سر تا به پایش. سینما هم نمی‌رفت 10روز اول محرم. فقط زنجیر بود و سینه خالد که سرخ می‌شد و چشم‌هایش که بارانی بودند...

4
ما گاهی چه بخواهیم چه نخواهیم وارثان آب و خرد و هجرانیم. فراق‌بارانیم بسکه از دست می‌دهیم اما عادت نمی‌کنیم. هر بار که از دست می‌دهیم و فکر می‌کنیم این بار، آخرین حد تحمل‌مان بوده، زمان، می‌گذرد تا از دست دادنی دیگر و... .
با این حال می‌فهمیم که هر از دست دادنی، چیزهایی را به ما اضافه می‌کند. در ما استحاله می‌شود؛ مجالی از صبر و آسیب و لجبازی با خودمان. اینها را در هر فیلم غمگینی، در هر سینمای فرسوده‌ای و در هر مدیومی که زندگی در آن جاری‌ست، می‌شود احساس کرد.
حالا تو بگو، روایت «او» از محرم، صحیح‌تر است تا روایت یک «او»ی دیگر. چه فرق می‌کند وقتی تاریخ از پس از کربلا، جور دیگری شد. اصل که همان است و ما تنها درگیر فرع‌هاییم. بیچاره‌ایم که درک نکرده‌ایم، تب 38 درجه یا 40 درجه «زین‌العابدین» توفیری در اصل ماجرا نمی‌کند یا اینکه کدام دست «ابالفضل» اول بار طعمه شمشیر زیاده‌خواهی شد. چه فرق می‌کند آدم از کی
 مسلمان باشد؟

5
سینما «رکس» که آتش گرفت  و«خالد» زنده زنده سوخت، رکسانا چند ماه قبل از آن مسلمان شده بود. یک چیزی در محرم خالد می‌دید که مشتاقش می‌کرد، بیدارترش می‌کرد. همین «همفری بوگارت»ی که خالد او را از بر بود؛ جوری که انگار همزادش است، همین، در محرم انگار در تار و پودش کربلا تنیده می‌شد. خالد انگار می‌رفت کربلا؛ مثل آن جوانک مسیحی روز واقعه.
رکسانا سیزده بار تا مرز اینکه به خالد بگوید عاشقش شده است رفت، اما برگشت. نشد، نتوانست؛ خواست اما نشد.
روزی که با هم رفتند پیش یک روحانی با ریش‌های سفید تا بگوید «اشهد ان لا‌ اله الّا الله...» را خوب یادش هست. نهم محرم بود و آبادان زیباتر از همیشه. آن موقع هنوز «روز واقعه» ساخته
 نشده بود... .

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی