آخرین اخبار :
  • منتشر شده در چهارشنبه, 18 تیر 1399 13:09
«خبرشمال» در خوانش کتاب «راهبی که اتومبیل فراری‌اش را فروخت» می‌نویسد؛

باغ باران‌زده ذهن

 
 
 
 
ماه‌بانو صالح‌نژاد /

کتاب «راهبی که اتومبیل فراری‌اش را فروخت»، نوشته «رابین شیلپ شارما» با ترجمه «حمیده شاکری» و «پرستو نبی‌پور» توسط انتشارات «سایه سخن» به چاپ رسیده است.
در این کتاب شما از قهرمان قصه‌ چیزی یاد نمی‌گیرید، بلکه تبدیل به یک قهرمان می‌شوید که در داستان‌هایی تحت نظر یک مربی معنوی، به پیدا کردن مسیر درست قانع می‌شوید. این ویژگی، حساب کتاب را از تمامی کتاب‌های انگیزشی رایج امروز جدا می‌کند. شما با داستان‌هایی از رشد و تکامل فردی دیگر در جریان زندگی روبه‌رو نیستید، بلکه در جریان یک هستی آموزنده قرار می‌گیرید و تنها مثال‌هایی
 از اشخاص دیگر برایتان زده می‌شود.
آموختن سواری بر «فراری» این راهب، با ارایه نمونه و استعارات بسیار قابل فهم صورت می‌گیرد. می‌دانیم که زبان استعاره و انتقال مفاهیم در قالب نمونه‌ها، قدرتمندترین و کاری‌ترین ابزار یادگیری ماست. در این کتاب با مواجهه مسیرهای متفاوتی برای تجربه تغییر و انتخاب، رشد می‌کنیم. هدف، تغییر چارچوب‌های ذهنی یا سرمشق‌های فکری ماست که سال‌ها به دور هدف و مقصد اصلی و انسانی‌مان، دیوارهای بلند حسرت شده‌اند. با فروختن فراری‌هامان، یاد می‌گیریم به فن و تکنیک‌های جدیدی فکرمان را متمرکز کنیم، بر پریشانی احوال‌مان غلبه کنیم، اهداف اصلی‌مان را بشناسیم و این‌همه مشغول نشخوار افکار و اهداف پوچ نباشیم. ما در مقایسات اجتماعی که هر روز ترتیب می‌دهیم، در قدرناشناسی و ناسپاس بودن در برابر واقعی‌ترین داشته‌هامان، در نتوانستن تحسین کردن زیبایی و لذت و بهره بردن از لحظه‌هامان، در ماشین‌های فراری که بر آن سوار شده‌ایم در خیال‌مان، زندانی هستیم.
کتاب شامل 13فصل است، 6 فصل که هر کلمه‌اش ضرورتی بر کلیت دارد و 7فصل که در کنار شرح مفصلش، خلاصه‌اش هم آمده، برای خواننده بی‌‌حوصله یا مرور دوباره کتاب.
فصل اول، «ندای هوشیاری» ماست. فصلی که به قهرمان قصه یعنی خواننده یادآور می‌شود: «امروز بر این باور باش که تقدیر در دست خود ماست و آن‌چه پیش از ما مقرر شده است، از قدرت ما خارج نیست. بردباری و طاقت تو، فراتر از درد و رنج و دشواری‌های آن است. تا زمانی که به هدف خود و آرزوی شکست‌ناپذیر پیروزی ایمان داریم، موفقیت‌مان انکارناپذیر است».
فصل‌های دوم، سوم و چهارم قهرمان را با خود در ماجرای از میان رفتن یک وکیل کمی مرموز و بعد بازگشتن تصویر او به هستی اطرافیانش، همراه می‌کند. فصل پنجم اما توصیف این بیان است که «رویاهای رویاپردازان بزرگ برآورده نمی‌شوند بلکه هر روز بزرگ‌تر می‌شوند». روشی روحانی برای رشد دادن تصاویر و طلب ذهن، همراه جلب شدن توجه آدمی به زیبایی عادی‌ترین چیزها. در این فصل است که شیوه جدیدی از اندیشیدن و در نتیجه زیستن در عادات ما مشخص می‌شود که این تغییر عادات، تاثیر عمیقی بر دنیای درون یک قهرمان خواهد گذاشت. گویی بذرهای به ارامش و صلح که طی سال‌های زندگی در جهان فلزی و سواری بر فراری تظاهر، از ما روی برگردانده بودند، حالا شروع به بالیدن می‌کنند. می‌فهمیم که موفقیت در بیرون ما هیچ نیست، مگر آن‌که آن را در درون نیز احساس کنیم.
برای این‌که فرد، والاترین درجه خویشتن را بیابد و همچون رویاهایش زندگی کند، مهارت در آگاهی و کنترل خویشتن و مراقبت مداوم از ذهن، جسم و رح ضروری است. چطور می‌توان بدون توجه به خود، متوجه دیگران بود؟ چگونه می‌توان امور را به خوبی به انجام رساند، در حالی که احساس خوبی وجود ندارد؟ ما در این کتاب به خود ما یادآور می‌شویم که اگر نتوانیم عاشق خویشتن باشیم، نمی‌توانیم به دیگری عشق بورزیم.
فصل ششم از این کتاب، «خرد تحول فردی» نام دارد که با جمله‌ای از استاد «سوزوکی»، استاد آداب ذن آغاز می‌شود؛ «من در زندگی کردن هنرمندم، هنر من زندگی من است». به همین ترتیب، افکاری که در این فصل به قهرمان ارایه می‌شوند، مشابه آموزه‌های ذن هستند. به او مثالی را یادآور می‌شوند که همچون یک فنجان، اگر از عقاید شخصی خودت پر شویف چطور می‌شود چیزی درون این فنجان ریخت بی آن‌که در ابتدا فنجان را خالی نکنی؟
ما در طول سالیان، در دنیای محافظه‌کاری شغل‌هامان، با انجام کارهای تکراری هرروزه در کنار افراد یکسان با افکار همیشگی، فنجان خود را لبالب پر کرده‌ایم.باید تمام این‌ها را از فنجان ذهن خالی کنیم و از نو به ادراک هستی‌مان برسیم. فقط وقتی می‌توانیم حقیقتا دیگران را دوست بداریم که در هنر عشق ورزیدن به خودف استاد شده باشیم.
وقتی قدرت راهکارها و مهارت‌هایی که مربیانمان در زندگی به ما نشان دادند و نتایجی که به همراه دارند را مشاهده کردیم، باید انتقال آن به کسانی که ممکن است از آن بهره ببرند را رسالت و وظیفه خود بدانیم.
در فصل هفتم به بعد نیز می‌آموزیم که بیشتر مردم، از نظر جسمی، ذهنی و روحی، در حوزه محدودی از توانمندی‌های خویش زندگی می‌کنند، درحالی‌که همه ما از چنان گنجینه حیاتی برخورداریم که به آن‌چه حتی در رویا هم نمی‌گنجد، عینیت می‌بخشد.
در افسانه‌ها، باغ نمادی از ذهن ماست. اگر به ذهن اهمیت دهیم و ان را تغذیه کنیم و بپرورانیم، درست مانند باغی حاصل‌خیز و پربرکت فراتر از انتظارت به بار خواهد نشست. اما اگر به علف‌های هرز اجازه ریشه دواندن بدهیم، آرامش جاویدان ذهن و توازن درونی همواره از ما گریزان خواهد بود. در این کتاب، باغبانی ذهن را تمرین می‌کنیم و از حاصلش لذت بردن را، همچون عطر میوه‌ای بر شاخه بو می‌کشیم.

 

 
 

اضافه کردن نظر


کد امنیتی
تغییر کد امنیتی